تبليغاتX
یاد روی تو
 

           آلزایمر

بلندگوها بیهوده نام مرا تکرار می کنند
در این ازدحام شب عید
چه کسی به یاد من خواهد بود؟
چه فرقی می کند من پیراهن آبی پوشیده باشم
یا شلواری به رنگ قلوه سنگ های این پارک گیج و خسته؟
وقتی عشق آلزایمر گرفته است
چه فایده که بلندگوها جار بزنند
مردی که گم شده
مثل بچه ها رفتار می کند
و نام دختری را بر زبان می آورد
که سالها پیش
در همین پارک گم شده است...

(شاعر: کریم شفائی)

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 16:19  توسط مهدی حسینی | 

امروز جمعه است. یادم هست وقتی به مدرسه می رفتم و دلگیری غروب جمعه ها رو احساس
میکردم گمان می بردم دلیلش شروع دوباره مدرسه در صبح شنبه است. این احساس در دوران
دانشگاه هم همراهم بود مخصوصا زمانی که شهرستان بودم و جمعه شب باید راه می افتادم
 تهران انگار آسمان رو سرم خراب می شد. الان کارمندم و عسلویه کار می کنم با شرایط کاری
 اقماری و جمعه ها رو هم میام سر کار یعنی از نظر کاری بین جمعه و شنبه هیچ تفاوتی نیست. 
اما باز هم غروب جمعه ها ...

دلیلش چیست؟ نمی دانم.دوستی می گفت: غروب به معنای تمام شدن است و هر تمام شدنی
دلگیر است. درست می گفت.دلگیری غروب هر روز شاید دلیلش همین باشد.اما دلگیری جمعه ها
از جنس دیگری است.یادم هست غروب جمعه ای یکی از دوستان پیام کوتاهی برایم فرستاد بدین
مضمون:

عمریست که از حضور او جا ماندیم                       در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظرست تا که ما برگردیم                             مائیم که در غیبت کبری ماندیم     

این هم شعری از " قیصر امین پور " :

جمعه
چرا باز هم غم
چرا باز دلشوره های دمادم
پسینگاه جمعه
همان لحظه های هبوط
همان وقت میلاد آدم.

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 16:20  توسط مهدی حسینی | 
شکسپیر:

فراموش کن چیزی رو که نمی تونی به دست بیاری و به دست بیار چیزی رو که نمی تونی

فراموشش کنی.

شکسپیر :

همیشه سعی کن چیزی رو که دوست داری به دست بیاری وگرنه مجبور میشی چیزی رو

که به دست میاری دوست داشته باشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 16:10  توسط مهدی حسینی |